فلسفه و سیاست؛ نسبت و تمایز
کد مقاله : 1162-POLITICALAWARD
نویسندگان
محمدحسین اصغریان *
دانشگاه تهران
چکیده مقاله
رابطه‌ی میان فلسفه و سیاست، از دیرباز یکی از بحث‌برانگیزترین مباحث در تاریخ اندیشه‌ی انسانی بوده است. پرسش از اینکه آیا میان تفکر نظری و کنش سیاسی تمایزی ماهوی وجود دارد، یا آنکه این دو ناظر به حقیقتی واحد اما از زوایای متفاوت‌اند، دغدغه‌ای است که همواره محل مناقشه بوده است. این تمایز بنیادین و پیچیده از زمان افلاطون که فیلسوف را شایسته فرمانروایی می‌دانست ، تا دوران معاصر که فیلسوف اغلب در مقام منتقد سیاست ظاهر می‌شود، مطرح بوده. اما آیا فلسفه و سیاست به چه معنا جدایند؟ و تمایز آن‌ها دقیقاً در چیست؟
در این میان، فلسفه سیاسی به‌مثابه عرصه‌ای مفهومی که در بطن این کشاکش پدید آمده، نه تنها نقطه‌ی پیوند این دو ساحت، بلکه گاه صحنه‌ی تعارض و تلاقی بنیادین میان عقل، حقیقت، قدرت و عمل نیز بوده است. نه به‌تمامی از سیاست جداست، نه از فلسفه مستقل. فلسفه سیاسی مفهومی «بیش از توضیح جامعه و دولت و بیش از توجیه وضع موجود یا تقبیح آن» است؛ یعنی گونه‌ای پاسخ به پرسش‌هایی است که مربوط به خود انسان و دیگر انسان‌هایی می‌شود که در وضعیت‌های مشابه‌اند و علم برای آنان پاسخی ندارد.
تمایز میان فلسفه، سیاست و فلسفه سیاسی به‌طور بنیادین به تفاوت در اهداف، روش‌ها و زبان‌های این حوزه‌ها برمی‌گردد. فلسفه جست‌وجوی حقیقت است، سیاست در پی عمل و مصلحت، و فلسفه سیاسی کوششی است برای پیوند این دو و تحلیل بنیادهای مفهومی سیاست. این تفاوت‌ها در طول تاریخ و توسط متفکران مختلف به شیوه‌های گوناگون مورد بررسی قرار گرفته است.
کلیدواژه ها
فلسفه، سیاست، فلسفه سیاسی، تمایز
وضعیت: پذیرفته شده برای ارائه شفاهی